اکبر هنوز در کوما است





یک سال پیش بود، ۱۱ مارس روز فاجعه فوکوشیما، که اکبر شالگونی بعد از یک عمل مغزی به خواب کوما رفت. او همچنان بی حرکت روی تخت بیمارستان دراز کشیده است.

اگر بیدار بود حتما می آمد فرانکفورت که در افتتاح نمایشگاه "امید نام من است"، شرکت کند. یادگارهای زیبائی که او در زندان برای دخترش شهره و همسرش ثریا درست می کرد، در جعبه های این نمایشگاه جا گرفته اند: سنگ کوچکی که نام دخترش شهره بر آن کنده شده و بر لبه آن دو ماهی یکدیگر را می بوسند؛ آلبوم عکسی "ساخت زندان" که عکسهای دخترش در آن جمع آوری می شده اند. مجاز در زندان، تنها عکس کودکان بود. و یک ماهی ساخته شده از شش هسته خرما، هدیه برای کرامت است، پسر همرزمش، که پائیز سال ۱۳۶۲ اعدام شد. اکبر آن موقع در زیرزمین ۲۰۹ شکنجه می شد.


از شکنجه هایش کم حرف می زد و از دوستان و همبندیانش، به ویژه از آنها که اعدام شده اند، زیاد می گفت. تابستان ۶۷ را دوام آورد و شاهدی ماند بر آن جنایت. چند هفته پس از آزادی اش در اواخر اسفند ۱۳۶۹، از کشور گریخت و در برلین پناهندگی گرفت. وقتی گالیندوپل در زمستان سال ۷۰ به برلین آمده بود تا با بازماندگان جنایت ۶۷ گفتگو کند، اکبر شهادت داد. در دو بازدیدی که گزارشگر ویژه کیسیون حقوق بشر سازمان ملل از زندانهای تهران داشت، اکبر و دیگر زندانیان "سرموضعی" را از او پنهان کرده بودند. گزارشگر از آن کشتار فجیع اطلاع داشت، ولی از ابعاد آن نه. جزئیاتی که اکبر برایش شرح می داد، برای گزارشگر غیرقابل باور بود. و شهین نوائی که حرفها را ترجمه می کرد، حالش دگرگون می شد.

اکبر غیر از فعالیتهای سیاسی، همواره دل نگران زندانیان بود. برای کمک به آنها که در ایران بودند، برای زندانیان جدید و خانواده های اعدام شدگان و آنها که می خواستند از ایران خارج شوند، چقدر دوندگی می کرد.

اکبر شالگونی، نام شناخته شده زندانهای دهه ۶۰، بی هیچ حرکت و عکس العملی روی تخت بیمارستان دراز کشیده است. آیا کاملا با دنیای بیرون قطع رابطه کرده است؟ کسانی را که به دیدنش می روند، نمی بیند؟ نمی شنود؟ پزشکان می گویند: نه. دو ماه پیش که به دیدنش رفته بودم، دستش را گرفتم و از نمایشگاه امید برایش گفتم و از یادگارهای او. رنگش سرخ شد و گلویش به خرخر افتاد. شهره پرستار را صدا کرد. پرستار گفت خلط در گلویش جمع شده و لوله کمکی تنفس را پاک کرد.

آکبر صدای ما را شنید؟ می خواست مثل همیشه با ما سر شوخی را باز کند؟

در نمایشگاه امید با یادگارهایش در زندان، اکبر حضور دارد و در قلب ما نیز.





امید نام من است
یادگارهای زندان و فرار – ایران٬ دهه شصت



با خشنودی بسیار گشایش نمایشگاه امید نام من است را در تاریخ شنبه بیستم اسفندماه به آگاهی می رسانیم٬ که در طرح ریزی و اجرای آن سهیم بوده ایم. تحقق این نمایشگاه مدیون تلاش و همکاری داوطلبانه گروه بزرگی ست. این نمایشگاه بیانگر زخمی عمیق بر تاریخ معاصر ماست و امید که مورد استقبال هرچه بیشتر قرار گیرد.

منیره برادران - پرستو فروهر



از ۲۰ اسفند ۱۳۹۰ تا ۱۰ آبان ۱۳۹۱ در خانه آنا فرانک در شهر فرانکفورت
معرفی نمایشگاه برای مطبوعات:
۱۹ اسفند ساعت ۱۱ صبح

------------------------------------

امید نام من است
یادگارهای زندان و فرار – ایران٬ دهه شصت

سرگذشت مرا در تاریخ رسمی ایران نخواهید یافت. سرزمینی که والدینم جانشان را در راه آزادی آن باختند٬ هنگامی که به جوانی امروز من بودند. روایت آنان را از زبان همرزرمانشان شنیده ام، یادگارهایشان را بازماندگان به من رسانده اند. من آنها را حفظ کرده‌ام به همراه نام خود، که یادگاری از آنان است: امید!

تلاش نمایشگاه بر آن است که برای یادگارهای فردی به جامانده از آن دوران سرکوب بی رحمانه فضایی درخور بگشاید، فضایی توأمان از یادبود عمومی و سوگ شخصی، که یادآوری را به عملی روشنگرانه بدل می کند و همزمان درک بی‌واسطۀ‌ تراژدی را ممکن می سازد.

نمایشگاه با ورود به "دهلیز حال" شروع می شود. اینجا جوانان از خاطراتشان می گویند، از ملاقات بستگانشان در زندان در سال‌های کودکی، از دریافت خبر اعدام آنان، از اینکه چگونه همراه والدینشان، که تحت تعقیب بوده‌اند، فرار کرده اند و در کشوری اروپایی رشد کرده‌اند. آنها به جستجوی خاطرات خویش می‌روند و از سنگینی و قدر این خاطرات بر زمان حال خویش سخن می گویند.

زن جوانی که سال‌های زندانش را در تصویرهای کوچکی ثبت کرده است، در فیلمی این نقاشی ها را معرفی می کند. او هم امروز در اروپا زندگی می‌کند و حافظ خاطرات آن دوران سرکوب است.

سپس نمایشگاه ما را به "دهلیز خاطره" می‌برد، که در آستانه آن نام‌هایی شنیده می‌شوند. هزاران نام که در پس هریک از آنان سرگذشت ناتمام یک اعدامی ایستاده است.

آنها عشق خویش به زندگی را بر روی تکه پارچه ای دوخته اند، در گردن‌آویزی از هسته های خرما تراشیده اند، در کاردستی برای فرزندانشان یا در آویزهایی، که از سکه ها تراشیده‌اند و تا امروز بر گردن همراهانشان آویخته است، برجاگذاشته‌اند. گزیده‌ای از این یادگارها، هدایای زندانیان برای عزیزانشان، در "دهلیز خاطره" به نمایش گذاشته شده است. برای دیدن این اشیاء باید به سویشان رفت و با سری خمیده به آن‌ها چشم دوخت. اینها گرامی ترین چیزها برای بازماندگان اند. این اشیاء شکننده زیبایی را در خویش پناه داده اند.

در این یادگارهای زندان و فرار آن چشمه‌ای آشکار می‌شود که ارادۀ‌ هستی و طلب خوشبختی و شرافت انسانی از آن سیراب است. بر سطح زمین "دهلیز خاطره" نقل قول هایی نقش بسته اند٬ که از دوران سیاه سرگذشت این انسان‌ها تراوش کرده‌اند.

نمایشگاه "امید نام من است" راوی سرگذشت‌هایی ست که چارچوب‌ واقعیت‌های معمول و روزمرۀ‌ زندگی در این کشور را می شکنند و با این وجود روایت سرگذشت شهروندان جوان این سرزمین هستند. آنها بر بیان مباحثی پافشاری می کنند که ذهنشان را دچار تضاد می کند. این نمایشگاه بر آن است که این مباحث را حضور بخشد. به این امید که حصارهای بیگانگی شکسته و این روایت‌ها در حافظه جمعی پذیرفته شوند.

نمایشگاه می خواهد گفتمانی بسازد که تأثیر متقابل دهشت و زیبایی، گذشته و حال، بیگانگی و تعلق را جستجو کند.




OMID ist mein Name - und der steht für HOFFNUNG



Eröffnung am Samstag den 10. März um 19 Uhr
Vom 11.03. bis zum 31.10.2012
JugendBegegnungsStätte Anne Frank
Hansaallee 150 - 60320 Frankfurt

OMID ist mein NAME – und der steht für HOFFNUNG
Erinnerungsstücke an GEFÄNGNIS und FLUCHT, Iran 1981-1988

Ich bin unerzählt in der Geschichte Irans - dem Land, für dessen Freiheit meine Eltern ihr Leben opferten, als sie so alt waren, wie ich es nun bin. Ihre Geschichte wurde mir von ihren Weggefährten erzählt, Überlebende überreichten mir ihre Geschenke. Ich bewahre sie; auch den Namen, den meine Eltern mir geschenkt haben: Omid - Hoffnung!

Die Ausstellung ist bemüht, für die persönlichen Erinnerungen an eine Epoche der erbarmungslosen Repression im Iran einen angemessenen Raum zu öffnen - einen Raum des öffentlichen Gedenkens und zugleich der intimen Trauer, wo das Erinnern zu einem Akt der Aufklärung wird, aber auch die unmittelbare Wahrnehmung der Tragödie ermöglicht.

Der Gang durch die Ausstellung beginnt mit dem „Raum der Gegenwart“, wo junge Iraner von ihren Erinnerungen erzählen: Davon, wie sie als Kinder ihre Angehörigen im Gefängnis besuchten, und wie viele von ihnen die Nachricht von deren Hinrichtungen entgegennehmen mussten. Davon, wie sie von ihren verfolgten Eltern auf die Flucht mitgenommen wurden und später in Europa aufwuchsen. Sie gehen den Spuren ihrer Erinnerungen nach und erzählen von der Last und dem Wert solcher Erinnerungen für ihre Gegenwart.

Eine junge Frau, die ihre Haftzeit in Form kleiner Zeichnungen festgehalten hat, stellt diese in einem Filmbeitrag vor. Auch sie lebt heute in Europa und hält die Erinnerung an diese Epoche wach.

Die Ausstellung führt uns weiter zum „Raum der Erinnerung“, an dessen Schwelle Namen zu hören sind. Es sind Abertausende und hinter jedem einzelnen steht das abgebrochene Leben eines hingerichteten Menschen.

Diese Menschen haben ihre Liebe zum Leben auf kleine Stofffetzen gestickt, in Halsketten aus Dattelkernen geschnitzt, sie in Basteleien für ihre Kinder und in aus Geldmünzen geschliffene, bis jetzt von den Gefährtinnen getragene Amulette hineinfließen lassen.

Eine Auswahl solcher Gegenstände - kleine Geschenke der Gefangenen an ihre Liebsten - sind im „Raum der Erinnerung“ zu sehen. Um sie betrachten zu können, muss man auf sie zugehen und mit gesenktem Haupt den Blick auf sie richten. Sie sind das Wertvollste, was die Hinterbliebenen besitzen. Diese fragilen Objekte bergen das Schöne in sich.

In den Erinnerungsstücken aus der Zeit des Gefängnisses und der Flucht wird jene Quelle sichtbar, aus der sich der unerschöpfliche Lebenswille des Menschen und sein Verlangen nach Glück und Würde nährt. Auf dem Boden des Raumes sind authentische Zitate zu lesen, die durch die finsteren Zeiten des Schicksals dieser Menschen durchgesickert sind.

Die Ausstellung OMID erzählt Geschichten, die den Rahmen der Realität und des Alltags hierzulande sprengen. Und doch sind es Geschichten junger Bürger dieses Landes. Sie kämpfen um Themen, die sie schier zerreißen. Die Ausstellung möchte diese Themen aufnehmen, in der Hoffnung, dass sie die Barrieren der Fremdheit durchbrechen und Teil des kollektiven Gedächtnisses werden.

Diese Ausstellung möchte einen Kontext schaffen, der Schrecken und Schönheit, Vergangenheit und Gegenwart, Fremdem und Vertrautem in ihrer Wechselwirkung nachspürt.

http://www.jbs-anne-frank.de/news/aktuelles/

درخت یاد پایدار مهدی خسرو شاهی و علی مهدیزاده


اصغر ایزدی

yade-payedar-ali-mehdi-s.jpg
در روز شنبه ۷ آبان ۱۳۹۰ به مناسبت سی امین سالگرد اعدام مهدی خسرو شاهی و همزمان با روز اعدام علی مهدیزاده در ۲۸ مین سالگرد اعدام او، یک درخت آلبالو در باغ یکی از دوستان خانواده آنها در شهر فرانکفورت آلمان کاشته شد.

این مراسم با حضور کسانی از اعضا ی خانواده آنها وبیش از۶۰ نفر از زندانیان سیاسی سابق رژیم شاه و جمهوری اسلامی و دوستان و یاران آن عزیزان که به این مراسم دعوت شده بودند برگزار شد.

مهدی خسرو شاهی متولد ۱۳۲۵ بود. در سال ۱۳۵۰ در ارتباط با سازمان مجاهدین خلق دستگیر و به حبس ابد محکوم شد. در زندان به مارکسیسم گروید و از این سازمان جدا شد. در ۳۰ دی سال ۵۷ همراه آخرین سری زندانیان سیاسی آزاد شد. آزادی اش کوتاه بود بار دیگر در مهر ماه سال ۱۳۶۰ دستگیر شد و در ۱۵ آذر همان سال تیرباران گردید.

علی مهدیزاده در سال ۱۳۲۴ متولد شد. سال ۱۳۵۰ همراه گروه ستاره سرخ دستگیر و به ۱۰ سال حبس محکوم شد و در پائیز سال ۵۷ همراه دیگر زندانیان سیاسی آزاد گردید. علی بار دیگر در فروردین ماه سال ۱۳۶۲ دستگیر شد و در هفتم آبان همان سال تیرباران شد.

مهدی خسرو شاهی و علی مهدیزاده از جمله بنیان گزاران سازمان راه کارگر در سال ۱۳۵۸ بودند و در مبارزه برای آزادی و برابری و سوسیالیسم از جان خود گذشتند.

به هنگام کاشتن درخت و درچند ساعتی که این مراسم برپا بود اندوه و هیجان شادی کاشتن درختی که نماد یاد پایدار مهدی و علی خواهد بود، بهم گره خورده بود. همچنین به فضای مراسم تنوع رنگهای زیبای درختان پائیز جلوه داده بود. همزمان با غروب شعله های آتش همه را به دور خود جمع کرد و ترانه های خاطره انگیز خوانده شد. رخشنده، همسر علی مهدی زاده با صدای گرمش و مهدی اصلانی با سه تار و صدای مهربانش و پرویز با قطعه ای از اپرای کوراغلو و شعرهایی که بهمن در طول مراسم دکلمه کرد شور دیگری به مراسم افزودند.

در این مراسم خانواده این دو عزیز سخنان کوتاهی گفتند، این فضای باغ و کاشت درخت بود که سخن می گفت و چه زیبا.

در سخنان کوتاهی اصغر ایزدی گفت: کاشتن این درخت آلبالو و بقای استوار آن برای ما یک مکان یادآوری است. ما آموخته ایم که هرچند این حافظه است که یادآوری را ممکن می سازد می خواهیم اما، با کاشتن این درخت در ثبت مجسم یادهایمان بکوشیم.

با کاشتن این درخت برتعهد پایدارمان به جنبش بزرگ دادخواهی و عدالت خانواده های اعدام شدگان و ترورهای سیاسی پای می فشاریم. ما خود را درکنار و همراه مادران خاوران، خانواده های قتل های سیاسی زنجیره ای سال ۷۷ و ترور های سیاسی خارج از کشور و مادران عزادار قربانیان جنبش اعتراضی و کهریزک می دانیم و تا رسیدن به خواست این جنبش برای حقیقت و دادخواهی و عدالت از پا نخواهیم نشست.

خواست دادخواهی و عدالت نه تنها پاسخی است به این که : " دیگرهرگز چنین مباد!" بلکه نقطه عزیمت این خواست بر این مبنا است: " نباید این جنایت علیه بشریت اتفاق می افتاد".

رخشنده حسین پور، همسر علی مهدیزاده، در سخنان خود به فراز هائی از زندگی علی اشاره کرد.ر خشنده گفت: زمانی که در سال ۵۷ علی از زندان رهئی یافت همراه با زنده یاد دکتر غلام ابراهیم زاده به تحصن خانواده ها در کانون وکلا پیوست. سال ۶۰ کرامت متولد شد و علاقه و عشق علی به فرزندش وصف ناپذیر است، شاید می خواست عشق یک عمر پدری را در دوسال فشرده کند. کرامت را دوبار به ملاقات پدرش بردم.

او همچنین گفت: در سال ۶۷ در تحصن و اعتصاب غذائی که برای نجات زندانیان سیاسی کرده بودیم، خبر اعدام برادرم را در آن تابستان خونین شنیدم. آنجا من ترانه ای خواندم که دوست بسیار نازنیم شهره مدیر شانه چی که در سال ۱۳۶۰ اعدام شده بود، خواندم. اینجا می خواهم آن ترانه را به یاد همه اعدام شدگان بخوانم. و این گفته علی در وصیت نامه ش برایم همواره زندگی برانگیز بوده است: "همیشه زنده ام و همیشه با شما خواهم بود".

خواست و آرزو من هم این است که زمانی در یک دادگاه شاهد دادخواهی و عدالت باشم و علیه همه کسانی که علیه بشریت جنایت کرده اند شهادت دهم.

رخشنده در سخنان خود بارها با نام بردن از تعدادی از اعدام شدگان یاد آنها را گرامی داشت.

کرامت، فرزند علی مهدیزاده، با نگاهی از اندوه کوتاه سخن گفت: من دو ساله بودم که پدرم را اعدام کردند ومن هیچ خاطره ای از او بیاد نمی توانم داشته باشم. پدرم نیست اما در تمام زندگیم همواره او را در کنار خودم و دستان او را بر شانه های خود حس می کنم. زمانی که چندین سال بعد یکی از جان به دربردگان کشتار تابستان ۶۷ که در سال ۶۲ با پدرم هم سلولی بوده به دیدن من و مادرم آمد خاطره هائی از پدرم در ذهنم نقش بست. حضور همگی شما در کاشتن این درخت برای من نشانی است از یاد ماندگار پدرم. در وصیت نامه پدرم شعری از فروغ آمده است که همواره الهام بخش زندگی من بوده است: " پرواز را به خاطر بسپار/ پرنده مردنی ست" . من از بودن شما در مراسم کاشتن این درخت بسیار متشکرم.

منیره برادران، خواهر مهدی، در سخنان کوتاه خود از شکوه زندگی برادرش یاد کرد. او گفت که هر بار در سالگرد تیرباران مهدی در سی سال گذشته حسهای متفاوتی داشته است. سالهایی افسوس خورده که چقدر آزادی برادرش از زندان کوتاه بوده است. امسال اما، حس دیگری دارد. امسال شکوه ۳۵ سال زندگی برادرش در نظرش جلوه بیشتری دارد. او گفت که تیرباران برادرش و همه اعدامهای آن دهه جنایتی بوده که دادخواهی باید در باره شان صورت گیرد ولی سوی دیگر، زیبائی زندگی برادرش و جلوه های شخصیت او مثل شجاعت، صراحت، عشق به آرمانش و انسانها و طنز زیبایش است که رد و خاطره آن می ماند.













زندان و ادبیات

یکشنبه, 05/30/1390 - 22:54
نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ
بررسی یاد‌نگاری‌های زندانیان سیاسی و خاطرات زندان و گفت‌و‌گو با پاره‌ای از نویسندگان این کتاب‌ها در رادیو زمانه
نویسنده:
منیره برادران

وقتی که فاجعه در ابعاد شخصی در زندگی یک فرد اتفاق می‌افتد، انسان می‌خواهد فراموش کند، اما معمولاً نمی‌تواند. فاجعه اما وقتی در ابعاد تاریخی روی می‌دهد، حکومت‌ها معمولاً همه‌ی امکانات خود را به‌کار می‌گیرند که مردم از ابعاد آن به‌درستی مطلع نشوند و آن را در میان گرفتاری‌های زندگی روزانه به فراموشی بسپرند.

مشکل اینجاست که بدون بازنگری در گذشته و بررسی همه‌جانبه فجایع تاریخی مانند قتل عام یهودیان در آلمان نازی (هولوکاست) یا قتل عام زندانیان سیاسی در حکومت‌های نظامی (آرژانتین) و قتل عام زندانیان در دیکتاتوری‌های مذهبی (قتل عام زندانیان سیاسی در ایران)، یا کشتارهای قومی (جنگ بالکان و قتل عام مسلمانان بوسنی)، یا قتل عام زندانیان در حکومت‌های استبدادی و ایدئولوژیک (گولاک در زمان استالین)، هیچ تضمینی وجود ندارد که آن فاجعه در ابعادی چه بسا وسیع‌تر در آینده تکرار نشود. یادنگاری‌ها و خاطرات زندانیان سیاسی در سال‌های دهه‌ ۶۰ خورشیدی و بازماندگان آن کشتار خونین دقیقاً در متن بازنگری گذشته اهمیت دارد.

منیره برادران، نویسنده «حقیقت ساده» از نخستین یادنگاری‌های زندان و پدیدآورنده‌ی مجموعه ادبیات زندان در دفتر خاک، رادیو زمانه

اکنون بیش از یک دهه است که بازماندگان فاجعه‌ کشتار زندانیان در سال‌های ۱۳۶۰ در زندان‌های جمهوری اسلامی ایران با انتشار کتاب‌هایی ابعاد این فاجعه را به شکل‌های گوناگون و از منظرهای متفاوت بررسیده و آشکار کرده‌اند. «ادبیات زندان» اکنون یک گونه‌ ادبی در گستره ادبیات معاصر ایران به شمار می‌آید. این آثار نه تنها از نظر تاریخی و سیاسی اهمیت دارند، بلکه برخی از کتاب‌های خاطرات زندان از نظر ادبی هم قابل تأمل‌اند.

در مجموعه برنامه‌های «زندان و ادبیات» در رادیو زمانه، منیره برادران، نویسنده کتاب «حقیقت ساده» و از نخستین نمونه‌های موفق یادنگاری‌های زندان، گزیده‌ای از بهترین آثار «ادبیات زندان» را معرفی کرده و با نویسنده گفت‌و‌گوهایی انجام داده است. این مجموعه که نخستین بخش آن در چهاردهم اسفند ماه در «دفتر خاک» منتشر شد، اکنون به شکل یک کتاب در اختیار خوانندگان رادیو زمانه قرار دارد.

مقدمه

منیره برادران- در سال‌های اخیر انتشار گسترده کتاب‌های خاطرات زندان، گزارش، شعر، داستان و کارهاى پژوهشى درباره زندان، مقوله‌ای به نام ادبیات زندان را در ادبیات ما در تبعید گشوده است. این موضوع از یک‌سو از واقعیت تراژیک حضور گستردهٔ زندان و سرکوب در جامعه حکایت دارد از سوی دیگر اما، نشان اعتراض به زندان و نظام زندانبان است.

از نقاشی‌های سودابه اردوان در زندان. یک زندانی که تلاش می‌کند با نقاشی‌هایش زندان را تحمل‌پذیر کند

این نظام می‌خواهد که زندان پر رمز و راز بماند. مردم باید حضور ارعاب‌برانگیز زندان را حس کنند ولی آنچه آنجا می‌گذرد، باید پوشیده بماند و فراموش شود. نوشتن از زندان شکستن سکوت و دشمن سیاست فراموشى و تحریف تاریخ است. مقاومتی است در برابر حکومت استبدادی.

نگاهی به موضوع ادبیات زندان، منیره برادران
خاطرات زندان در سال‌های دهه‌ی 60، منیره برادران

سودابه ارغوان و زندان‌نگاره‌هایش

منیره برادران ـ آنچه کتاب «یادنگاره‌های زندان» را از سایر کتاب‌های خاطرات زندان متمایز می‌کند، پرداخت تصویری از زندان است. بیشتر این نقاشی‌ها را سودابه در زندان کشیده است. نقاشی‌ها و مجسمه‌های دیگری هم هستند که بیرون از زندان بازسازی شده‌اند. سودابه در کنار این تصویر‌ها خاطرات خود را بازگو می‌کند. تصویر و نوشتار همدیگر را تکمیل می‌کنند.

نقاش زندان
بازآفرینی گذشته و برون‌رفت از دور باطل خشونت، گفت‌و گو با سودابه اردوان

حسن درویش و «هنوز قصه بر یاد است»

منیره برادران ـ «لحظه‌ای سرم را برگرداندم. هفت - هشت نفر مسلح روبروی هم جلوی در مینی‌بوس ایستاده بودند و کوچه‌ای باز کرده بودند تا دخترها یک به یک پس از پیاده شدن از میان آن عبور کنند. دقایقی بعد وقتی سربرگرداندم، دیدم چشم‌هایشان با پارچه بسته است و در حالی‌که با یک دست از کیف و کتاب خود مواظبت می‌کنند، دست دیگر را روی شانه نفر جلوی خود قرار داده‌اند. بعضی‌هاشان لبخندی به لب داشتند. شاید هنوز متوجه نشده بودند که ماجرا از چه قرار است. پس از چندی صدای هق هق گریه بلند شد...» ص۷۴

این صحنه‌ای است از دستگیری گروهی از دختربچه‌های یک مدرسه راهنمائی، که بعد از پیاده کردن آن‌ها از مینی‌بوس، هفت- هشت مرد مسلح آن‌ها را به زندان هدایت می‌کنند. حسن درویش در راهروی زندان کمیته مرکزی مشهد شاهد آن بوده و در کتابش «و هنوز قصه بر یاد است» آورده است. این کتاب روایتی است از زندان‌های مشهد در فاصله سال‌های ۱۳۶۰تا ۱۳۶۲. راوی، که نام حسن درویش را بر خود نهاده است، زندان را در یکی از سیاه‌ترین دوره‌های تاریخ کشورمان نشان داده است.

به دیگران بگویید که با ما چه کردند
فجایع سال‌های دهه ۶۰ هرگز فراموش نخواهد شد، گفت‌و گو با حسن درویش

شهرنوش پارسی‌پور و «خاطرات زندان»

منیره برادران ـ زندان چهارراه قشرهای مختلف جامعه است. این واقعیت در زندان‌های سیاسی سال‌های اول انقلاب مصداق بیشتری داشت. در پائیز سال ۱۳۶۰ در اتاقی بودم که ترکیب بسیار ناهمگونی داشت: زن مالکی به خاطر شکایت روستائیان، همسر یک وزیر سابق، زنی تحصیل‌کرده آمریکا به اتهام همکاری با کانال تلویزیونی سی ان ان، زنان مسنی به خاطر فرزندان انقلابی‌شان و نیز دختران نوجوان محصلی که به خاطر هواداری از سازمان مجاهدین یا سازمان‌های چپ دستگیر شده بودند. زندان به شهر کوچکی می‌مانست که فقیر و غنی، روشنفکر و بیسواد، پیر و جوان را یک‌جا گرد آورده بود. مرز‌ها نه طبقاتی، که سیاسی بودند: مرز بین زندانیان مقاوم و تواب‌ها و بین گروه‌های سیاسی مختلف.

شهرنوش پارسی‌پور در کتاب «خاطرات زندان» می‌نویسد که برای نخستین بار در زندان فرصت دیدن مجاهدین را داشته است. چه بسا آن‌ها هم برای اولین بار با یک نویسنده و روشنفکر آشنا می‌شدند. پارسی‌پور در تابستان ۱۳۶۰ دستگیر شد و چهار سال و هفت ماه و هفت روز را بدون اتهام مشخصی در زندان و در بندهای تنبیهی گذراند.

نویسنده‌ای در زندان
تصویر زندان در طوبا و معنای شب، گفت وگو با شهرنوش‌پارسی‌‌پور

احمد موسوی و «شب بخیر رفیق!»

منیره برادران - احمد موسوی برای بار اول در تیر ماه ۱۳۶۰ در انزلی دستگیر می‌شود. بخت با اوست و پس از دو هفته آزاد می‌شود. ولی عمر این آزادی کوتاه است. در اسفند‌‌ همان سال پای او دوباره به زندان کشیده می‌شود و این‌بار به ده سال زندان محکوم می‌شود. فعالیت سیاسی او در ارتباط با سازمان چریک‌های فدائی خلق/اقلیت است.

شب بخیر رفیق!

پس از پایان محکومیتش در زمستان سال ۱۳۷۰ از زندان رشت آزاد می‌گردد. او زندان دهه ۶۰ را به تمامی زیسته، زندان‌ها و بندهای مختلف رشت، لاهیجان، چالوس، انزلی و قزل حصار را پشت سر گذاشته، حوادث بسیاری را دیده و اعدام هم‌بندانش را شاهد بوده است. رفتن بی‌بازگشت دو نوجوان همبندی‌اش، مهدی دانیالی و اردشیر خیرآبادی، اولین برخورد او با اعدام بود.

سفر در زندان‌ها
اشک‌هایم روی کاغذ می‌ریخت، گفت‌وگو با احمد موسوی

فریبا ثابت و «یادهای زندان»

منیره برادران - فریبا ثابت کتاب «یادهای زندان» را با شعر شفیعی کدکنی، که بر دیوار سلولش حک شده بود، آغاز می‌کند. این کتاب روایت هفت سال زندگی در زندان‌های جمهوری اسلامی است و در دو جلد منتشر شده است.

جلد اول کتاب با نام مستعار ف ـ آزاد در سال ۱۳۷۶ و جلد دوم هفت سال پس از جلد اول منتشر شده است. در جلد دوم با نام واقعی راوی- فریبا ثابت- آشنا می‌شویم.

به شکوفه‌ها، به باران برسان سلام ما را
نوشتن صراحت می‌خواهد، گفت‌و‌گو با فریبا ثابت

ایرج مصداقی و «نه زیستن، نه مرگ»

منیره برادران – کتاب‌های خاطرات زندان در خدمت مستند کردن وقایع زندان و رویدادهای تاریخی، روشن شدن حقیقت و دادخواهی در جامعه سهمی بزرگ ایفا می‌کنند. نقش «نه زیستن، نه مرگ» نوشته‌ی ایرج مصداقی در این فرآیند (پروسه) فرا‌تر از سهم یک کتاب خاطرات است. خاطرات زندان که در تلفیقی از خاطره‌نویسی و گزارش به قلم درآمده، نه تنها در خدمت این تلاش‌ها، بلکه خود مستقلاً وارد آن عرصه‌ها شده است. مقدم بر اینها همه، در عرصه‌ی تاریخ‌نویسی تلاش ایرج مصداقی درخشان است، او تاریخی را که به‌شدت سانسور و تحریف شده و همچنان تحریف و سانسور می‌شود، تاریخی را که خیلی‌ها از مکتوب شدن و راست نوشته شدن آن هراس دارند، بازنویسی می‌کند.

«نه زیستن، نه مرگ» نوشته‌ی ایرج مصداقی حاصل مشاهدات نویسنده از ده سال زندان، در فاصله‌ی بین سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۰، سیاه‌ترین دوره‌ای که تاریخ زندان‌های کشور ما دست‌کم در صد سال گذشته به خود دیده و پژوهش در آن دوره است. «نه زیستن، نه مرگ» در چهار جلد منتشر شده و هر جلد با عنوانی مشخص می‌شود، عنوان‌هایی شاعرانه و پر رمز: غروب سپیده، اندوه ققنوس‌ها، تمشک‌های ناآرام و تا

پیکار با تباهی، بخش نخست
پیکار با تباهی، بخش دوم
از گذشته‌ام فرار نکرده‌ام، گفت‌وگو با ایرج مصداقی

مهدی اصلانی و »کلاغ و گل سرخ»

منیره برادران - مهدی اصلانی برای کتاب «زندان‌نگاری» (۱) خویش عنوان «کلاغ و گل سرخ»، نام تابلویی از علیرضا اسپهبد را برگزیده است. بر روی جلد کتاب تصویر بازسازی شده این نقاشی قرار دارد و بهروز شیدا در پیشگفتار راز اسطوره‌ی «کلاغ و گل سرخ» را شرح می‌دهد.

مهدی اصلانی از زمستان ۱۳۶۳ که در ارتباط با جریان فدائیان خلق/ ۱۶ آذر دستگیر شد تا زمان آزادی در اسفند ۱۳۶۷ ساکن بندهای مختلف در زندان‌های تهران و کرج بوده و حوادث دردناکی را تجربه کرده است. اصلانی پیش از پرداختن به این تجربه‌ها، ابتدا خود را به ما می‌نمایاند و از زندگی و فعالیت‌های سیاسی‌اش پیش از زندان می‌نویسد و به‌طور گذرا با نقل چند خاطره ما را با خانه و محله‌ی کودکی و جوانی‌اش، سه راه اکبرآباد، آشنا می‌کند. با وارد شدن به عرصه‌ی فعالیت سیاسی و سازمان محبوب یا خانه‌ی دوم راوی، یاد‌ها بسط می‌یابند. این دوران گرچه بخش کوتاهی از زندگی او را تشکیل می‌دهد، ولی سرنوشت و آینده او را رقم می‌زند.

کلاغ، خبررسان حقیقت تلخ
حکایت شب‌های هزار بار مردن، گفت‌و‌گو با مهدی اصلانی

عفت ماهباز و «فراموشم مکن»

«فراموشم مکن» عنوان کتاب زندان‌نگاری عفت ماهباز، نام گلی است که تمنا و انتظار عاشق از معشوق را تداعی می‌کند. ولی این دو واژه‌ی آشنا بر روی جلد کتاب خاطرات زندان، تمنائی است فرا‌تر از رابطه‌ی دو فرد، انتظاری است از همه‌ی ما که فراموششان نکنیم.

«می‌نویسم تا بخشی از بار سنگینی که بر دوش دارم بر زمین بگذارم. می‌نویسم از زخم‌ها و درد‌ها و شکنجه‌های روحی و روانی رفته بر انسان‌ها تا فراموش نشوند.» (ص۷)

عفت ماهباز: زندانی عاشق و عشق از دست رفته

زیر عنوان و روی جلد کتاب عکس راوی را می‌بینیم در کنار همسرش، نشسته دور یک سفره، سفره‌ای ساده در اتاقی نسبتاً خالی. کتاب را نخوانده، می‌دانیم که این سفره دیگر هرگز گسترده نخواهد شد.
به‌رغم اختلاف در دیدگاه‌ها، سرگذشت‌های نسل راوی به‌هم شباهت دارند. دربدری‌های قبل از دستگیری، شکنجه و تنبیه‌های پایان‌ناپذیر و سایه‌ی اعدام پس از دستگیری. اعدام برادر و همسر، حد شلاق به جرم نخواندن نماز، بندهای دربسته و انفرادی‌ها، از تجربه‌های عفت ماهباز بوده است.

فراموشم مکن
دنیا کوچک شده بود، گفت‌وگو با عفت ماهباز

محمد جعفری و «اوین، گاهنامه‌ی پنج سال و اندی»

منیره برادران - «اوین، گاهنامه پنج سال و اندی»، جلد اول زندان‌نگاری محمد جعفری است که به حوادثی که در زندان بر وی گذشت، می‌پردازد و جلد دوم با عنوان جامعه‌شناسی زندانی و زندانبان به‌طور عام سیستم زندانه‌ای سیاسی تاریخ معاصر ایران را در نظر دارد. از آنجا که تمرکز این سلسله‌نوشته‌ها بر روی خاطره‌نویسی زندان قرار دارد، در اینجا به بررسی جلد اول اکتفا می‌کنم.

محمد جعفری، مدیر مسئول روزنامه انقلاب اسلامی، روز ۲۱ خرداد ۱۳۶۰ در کرمانشاه دستگیر و به تهران منتقل می‌گردد و به مدت پنج سال و اندی «خانه‌به‌دوش» زندان‌ها و بندهای مختلف می‌شود: از بازداشتگاه کمیته مشترک (زندان توحید) که حالا به موزه عبرت تبدیل شده، تا اوین و قزل‌حصار. در کتابش، او در هر جابه‌جایی، زندان، بند و سلول خود را با دقت شرح می‌دهد و حتی شماره‌ی سلولش را به‌یاد می‌آورد و در مواردی هم‌بندی‌هایش را هم با نام برمی‌شمرد. راوی با دقت و جزئیات بیشتری از موقعیت پرونده، بازجوئی‌ها و دادگاه خود می‌نویسد. این‌ها برای درست‌نویسی تاریخ کشورمان اهمیت فراوانی دارد.

جرم، مدیر مسئول روزنامه انقلاب اسلامی
تاریخ را آن‌گونه که روی داده به یاد آوریم، گفت‌و گو با محمد جعفری

از یادت نمی کاهم!


شاید شما هم او را بشناسید؟ برادرم، مهدی برادران خسروشاهی را می گویم. در تبریز متولد شد در محله مقصودیه. هم محله ایها و هم مدرسه ای ها باید مهدی، آن پسرک بازیگوش را یادشان باشد. شاید اگر عکسش را ببینید یادتان بیاید. در دبستان رشدیه و بعد در دبیرستان فردوسی درس خواند. حتما از کتابفروشی شمس، کتاب هم قرض می کرده است.
از سال ۴۳ به بعد رد او را در تهران بگیرید. دانشجوی پلی تکنیک شد در رشته برق. یادتان هست؟ اهل کشتی و کوهنوردی هم بود. یک بار هم از کوه پرت شد و زخمی به خانه آمد. اینکه همه خوشحال بودیم بلائی سرش نیامده، جای خود. ولی من بیشتر از بقیه خوشحال بودم چون چند روزی در خانه ماند و گذاشت که من، خواهر کوچکش، مراقبتش کنم.
مهدی کارمند هم بود. کارمند شرکت تیدی که در چهار راه شاه بود. آن موقع هنوز «فروشگاه بزرگ» در آنجا دایر نشده بود. فروشگاه فردوسی هنوز بی رقیب بود. فکر کنم بطور نیمه وقت در بخش حسابداری آن شرکت کار می کرد. بعدها که فعالیتهای سیاسی اش بیشتر شده بود، همین نیم وقت را هم نیم تر کرد ولی در دل کارکنان آنقدر جا داشت، که کسی به روی خود نیاورد. روسا هم از آشنایان دور خانوادگی بودند.
مهدی بود که کتاب خواندن را برایم اجباری کرد. این سختگیری محدود به خواندن نماند. مقرر کرده بود که بعد از خواندن هر کتاب نظرم را در باره اش بنویسم. یک جمله هم نمی توانستم بنویسم آن هم به زبان فارسی. آنقدر بهانه آوردم تا آخر سر رضایت داد که خلاصه کتاب و نظرم را بطور شفاهی بیان کنم. در مورد کتابهای صمد بهرنگی سختگیری اش بیشتر بود.
برایم معلم زندگی و مبارزه بود. این آخرین جمله ای بود که به او گفتم. روزی که در آن پائیز ۶۰ به اوین منتقل می شدیم. اینها را در «حقیقت ساده» نوشته ام. و آنجا نوشته ام که در آن شب ۱۵ آذر ۶۰ ساعت ۸ و ۳۰ دقیقه در پشت بند ما که۲۴۰ اوین بود، کوهی از آهن یکجا فروریخت. آن صدای رگبار بود و بعد صدای تک تیرها بود، شمردیم تا ۸۶.
اما داشتم از زندگی مهدی می نوشتم که شب ۱۵ آذر یکباره آمد و نشست در لابلای یادها. مهدی ۳۶ سال زندگی کرد. به انسانها عشق ورزید، عاشق شد، سر بسر همه گذاشت، خندید، اشک هم ریخت- گریه اش را در مرگ پدر و بعد مرگ مادر دیدم. مبارزه کرد، وقتی در شهریور ۵۰ دستگیر شد، از اعضای سازمان مجاهدین خلق بود. ولی بعدها در زندان به مارکسیسم گروید. هفت سال و پنج ماه در زندان بود. همبندی هایش در زندانهای تهران و عادل آباد شیراز او را بیاد دارند. محکوم به حبس ابد بود و ۳۰ دی ۱۳۵۷ جزو آخرین سری زندانیان سیاسی بود که آزاد شد. جلوی زندان قصر ده ها هزار نفر از او و یارانش با حلقه های گل استقبال کردند. من آنجا نبودم. مادران و خانواده های زندانیان سیاسی از یک هفته پیش برای آزادی آخرین گروه از زندانیان در طبقه سوم کاخ دادگستری تحصن کرده بودند. من با آنها بودم. ما در آنجا منتظرشان بودیم. من بالای پله های گردان کاخ دادگستری ایستاده بودم و زندانیانی را که از پله ها بالا می آمدند، تماشا می کردم و منتظر او بودم. بالاخره برادر من هم رسید. دیدم که تند و شتابان از پله ها بالا می آید. لباس زندان به تن نداشت و حلقه گل در گردنش درهم ریخته بود.
بعد از انقلاب ۵۷ به همراه دیگر دوستان همبندی اش سازمان راه کارگر را بنیاد نهاد. وقتی که با انقلاب، دانشگاه ها آزاد شد او به دانشکده پلی تکنیک بازگشت. عمر آزادی دانشگاه ها کوتاه بود مثل آزادی خودش. کسانی که به بستن دانشگاه ها در بهار ۵۹ اعتراض کردند و در دانشگاه تهران بست نشستند باید برادرم را بیاد داشته باشند. می دانم- زخمم را تازه نکنید. شاهدان زیادی نمانده اند. خیلی ها را جمهوری اسلامی اعدام کرد.
آزادی اش کوتاه بود. دو سال و نه ماه. جایش همه جا خالی است حتی در این کشور آلمان که هیچوقت نبوده است. و من حالا دلم به این خوش است که مهدی خسروشاهی آنگونه زیست که خود می خواست، دلم به این خوش است که از زندگی کوتاهش ردی پرافتخار بر جا گذاشت
.